تبليغاتX
بالا بلندتر از هر بلند بالایی
ادبی ، فرهنگی و ...


هميشه توي زندگي از يك چيز ترس داشت ، تنهايي .
بچه ها از تاريكي مي ترسيدند و اون از تنهايي مي ترسيد . عروسك هايي داشت كه توي دنياي خودش برايش همدم بودند . عاشق اين دوستان بي جان مهربان بود كه برايش مثل دوستي با وفا بودند . هميشه توي تصورش آنها را آدم هاي دنياي بزرگ تر خود مي ديد .
و حالا ...
و حالا هم تنها دوستان با وفا و مهربانش همان عروسك هايي است كه زمان بچگي برايش تداعي مي كنند .


چنان دلگيرم از دنيا، که خود را هم نمي خواهم
به اين زخم دل خونين دگر مرهم نمي خواهم
همه نامهربانانند دراين دنياي پرتذوير
چنين شد حاصل عمرم...که جز مرگم نمي خواهم

من آن خاموش خاموشم ، که با شادي نمي جوشم
ندارم هيچ گناهي جز که از تو چشم نمي پوشم
تو غم در شکل آوازي ، شکوهه اوج پروازي
نداري هيچ گناهي جز که بر من دل نمي بازي



پي نوشت : آدما بعضي وقت ها براي كم كردن بار گناهان شون به انجام آن اعتراف مي كنند ولي مگه مي شه با حرف عمل رو توجيه كرد ؟؟!!



 
+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 20:59  توسط رویا چرخگری | 

سايه ش رو بالا سرش حس مي كرد . فقط يه سايه ! انگار نه انگار كه همين چند روز پيش با هم بودن ! فكر نمي كرد بتونه به اين زودي عاشق بشه و چه خوب شد كه عاشق شد و از تنهايي در اومد . چند روز بود كه عاشق شده بود ؟ يك ... دو ... سه ... آهان ... شش روز بود . شش روز عاشقانه !
چقدر با هم خوب بودن . هميشه همه چيز رو با هم نصف مي كردن حتي اكسيژن رو . دنيا شون به اندازه ي يه تنگ بود .
بعد ... بعد يه روز از خواب كه بلند شد ديد كه رفته اون بالا !! هرچي صداش  كرد جواب نداد . فكر كرد ... فكر كرد ، آخه چه كار اشتباهي كرده بود كه باعث رنجش ش شده  .
هيچي يادش نيومد !
داد زد : بيا پايين ، نا سلامتي ما عاشق هم هستيم ... اون بالا سرده ... اكسيژن كمه ... اين پايين هوا تميز تره ، آب زلال تره ...
جواب نداد ...

ماهي خبر نداشت كه اون ديگه به اكسيژن احتياج نداره ...

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 11:21  توسط رویا چرخگری | 
 

موبایلش روی میز چند وقتی بود که ساکت مونده بود .

اتاقش مثل یک سرد خونه ، سرد و ساکت بود ، رنگ دیوارها هم مثل مرده ها رنگ پریده بودند .

پتو رو تا زیر گلوش بالا کشید . احساس لرز داشت . احساس می کرد از تو خالی شده . حوصله هیچ کاری رو نداشت . چند وقت بود که صدا توی گلوش خشکیده بود .

صدا ! صدا ! از صداها بی زار بود . از صدای خنده منزجر بود . به دیوار روبرویش خیره شد .

تمام خاطره هاش به ذهنش اومد . سعی کرد به هیچ چیز فکر نکنه ولی دست خودش نبود .

چشمایش رو بست . پلکهاش رو به هم فشار داد ولی خواب رو هم توی خودش خفه کرده بود .

چند وقت بود که توی اون حالت مونده بود ؟ نمی دونست !

یک لحظه به ذهنش فشار وارد کرد و صورتش رو توی ذهنش مجسم کرد .

چقدر عزیز بود وقتی کنارش نبود . چقدر عاشقانه بود ، وقتی حضور نداشت .

بعد دوباره یاد واقعیت افتاد . یاد همه کارا که براش کرد ، به خاطر فقط یک لبخندش . فقط یک لبخند !

آخ !

احساس کرد روی سینه ش یک سنگ بزرگ فشار وارد می کنه .

آه کشید ! آه ! از ته دل .

یه وقتی شنیده بود که آه یکی از نام های خداست .

هر روز چقدر خدا رو صدا می کرد !

احساس کرد یه خرده سنگینی روی سینه ش سبک شد ، ولی بازم غصه مثل یه لشکر بهش هجوم آورد .

بالش رو روی سرش گذاشت و بغض چند وقتش رو بلند ترکاند .........

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 20:23  توسط رویا چرخگری | 

چقدر مشتاق نديدنت هستم نازنينم
تابستان رفت وگرمايش ماند و من دختر  سرماي زمستان؛ تاب نمي آورم گرماي تشويش را.
آدم برفي دلم, تحمل گرماي نيم بند محبت را ندارد. چرا پايه هايم را  سست مي كني نازنينم .خودت هم  مي داني  كه جلوتر نمي آمدم از ترس گرماي دستانت آن وقت كه صاف و كودكانه به دورم مي چرخيدي و مي خنديدي و  مي خنديدم و چشمان سنگي ام به دستانت بود  و ولع تجربه كردن گرمايشان  ديوانه ام مي كرد و مي خنديدي و مي چرخيدي و مي خنديدم و ايستاده بودم صاف سر جايم و نزديك تر شدي و گرمايت را حس  كردم و پايه هايم  سست شدند و ترسيدم از نابودي.
ديوانه شدم و دستانم را جمع كردم در آغوشم؛ شايد ضربان قلبم پنهان شود  و چشمان سنگي ام را ديگر نخنداندم و هويج زرد و بد رنگ دماغم را بالا گرفتم و رفتم و هميشه همينطور بوده .
از آدم برفي چه توقع داري وقتي مي داند كه نمي تواني  جاري اش كني. سست شدن پايه هايش كه نه پاهايش برايش و برايت چه سودي دارد ؟
انصاف نيست چپ و راست بگويي سنگ چشم سرد دل !
كجا مي تواني آدم برفي اي  كه مشتاق  تجربه گرما باشد پيدا كني ؟
كجا مي تواني آدم برفي اي  كه دارد سنگي بودن از چشم ها به لب ها  و دلش سرايت مي كند پيدا كني ؟
آدم برفي كه به جاري بودن مؤمن بود !
آخ نازنينم  به خداي برف ها قسم  كه ديگر به اي  نازنين هايم هم ايمان ندارم !
و نه به چشمانت
و نه به چشم هايم .
چشم هايي كه اگر  كسي را دوست تر مي داشتند كمتر ديده مي شدند و اكنون نه دوست داشتني در كار است و نه حيايي !
تابستان گذشت و من دختر زمستان و عاشق آغوش گرما هنوز ياد نگرفتم جاري شدن را و ديگر مانوس  روزهاي  ساكت و برفي اين پارك يخ زده دنيا شده ام .

پاركي كه سبزي ميله هاي آهنينش هم زير برف ها پنهان شده اند !!!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 15:16  توسط رویا چرخگری | 

 

Smsمیزنم برایت . دوروبر حسابی سوت و کوراست. جوابم را نمیدهی .  مثل همیشه . اما این بار واقعا گم شده ای. خودت رفته ای نه سایه ای مانده و نه شبحی .

ردیف درخت های پیچ در پیچ را می بینم . این جا که جنگل نیست ، مثل سربازی که دیر کرده و باید رژه برود، تمام خیابان را گز میکنم . sms  پشت sms خودت گفته بودی زنگ نزنیم . گفته بودی این جوری بهتره ، اگر بخواهیم بگوییم تمام ! راحت تر است . وبعد خندیدی . دیگر تن صدای هم را نمی شناسیم . صدایت را copy می کنم روی دستگاهم و روزی هزار بار لحنت را تکرار می کنم ، هر بار بیشتر دوستت دارم ، اما وقتی روی اعصابم paste می شوی، دیگر دیر است . رفته ای و smsات رسیده که

می گویی از اینجا بروم . ردیف تمام پنجره هایی که مرا تعقیب میکردند را برمیگردم شاید از روی عادت . از کنار در کافی شاپی که همیشه قرار می گذاشتیم ، رد می شوم . اما میزمان خالی نیست . تو آنجا نشسته ای یک کیف دخترانه هم روی میز است .باید بروم . انگار چمدان تنهایی هایم ، اینجا هم جا نداشت . گرما امان نمی دهد .وارد می شوم . در که باز می شود ، باد کولر بغلم می کند. می آیم بالا سر میزت . کیف دخترانه را می بینم . عکس های دختر هم روی میز است . میخواهم در وصف لیاقت انشا بنویسم . دخترک پیچ راهرو را رد میکند و به میز نزدیک میشود. باید چه کار کنم ؟ نگاهش می کنم ، چشمهایش نور ندارد . نزدیک که میرسد به من نگاه می کند، یک لبخند عجیب و کلمه هایی که باقلدری میخواهد ثابت کند از من قوی تر است . تو را می بینم که یخ کرده ای و یک گوشه افتاده ای و لبهایت به سفیدی می زنند . مثل تمام روزهای دیگر. پشت سر دختر یک خانواده نشسته اند با بچه شان . دختر بچه شان روبان صورتی به موهایش بسته و پاهایش را تکان می دهد . از روی صندلی بابایش را صدا می زند ،« بابا! سیب زمینی » به دختر نگاه می کنم که با پر رویی روبرویم ایستاده . این دختر داخل چشم های من دنبال چی می گردد ؟

 

عکس هایش را از روی میز جمع می کنم . سفارش هایشان آماده شده . دخترک تست پنیر و ژامبون سفارش داده . بشقاب تست را می گذارم روی عکس ها و هردو را میگذارم روی دستش . کیفش را می اندازم روی شانه اش . دختر عصبی شده « هی! چته ؟ » دستش را میگیرم می آورم این طرفتر . هلش میدهم روی یک صندلی آن طرف تر. بشقاب دارد از دستش می افتد . می نشیند . چند کلمه که با او حرف می زنم اشکش در می آید . برمی گردم  سر میز می نشینم روبرویت . رنگت هنوز

رنگ دیوار است . رنگ یخچال ، همان یخچالی که بابا بهمون داده بود .                     « چی سفارش می دین؟» منو را نگاه میکنم . بوی تست پنیر و ژامبونی که دادم

دست دختر ولم نمی کند. اما جلوی شکمم را می گیرم « یه پیتزای مخصوص لطفاً! » غذایت سرد شده ، نگاهت میکنم . صدای مامان می آید توی گوشم « مواظب باش » من که مواظب بودم . خوب بخوری ، خوب بخوابی ، خوش باشی . پس چرا الان جلوی این دختره نشسته بودی ؟ راستی تو هم مواظب من بودی ؟ پیتزا را می آورند. شروع

به خوردن میکنم . خوشمزه است ها! یه سوال اذیتم می کند . چرا اینجا ؟ چه سوال

احمقانه ای است ، نمی پرسم . سس روی میز تمام شده . تو غذا نمی خوری . فقط

سفیدی چشمهایت را می بینم و می بینم که زیر چشمی مواظب دختره هستی .

من هم مواظب تو هستم . غذایم تمام می شود . موبایلت تکان می خورد . زنگ sms

موبایلم بلند می شود . آخرین delivery است که از طرف تو برایم آمده . این sms آخر

بود . sms خداحافظی . هیچ فکر نمی کردم حتی اگر جلویت نشسته باشم ، باز هم

با sms تمام می شود ...

 

 

                                                                  

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:33  توسط رویا چرخگری | 

یه همچین روزی بود که پسره رفت . میدونين مطمئنم همه یادشونه ولی هیشکی هیچوقت راجع بهش حرف نمی زنه ... خیلی سال گذشته ولی این چیزا رو کسی یادش نمی ره.

یه پسر معمولی بود . نه راستش زیاد هم معمولی نبود ، نه اینکه خل و چل باشه ها ولی یه جورایی ،چطوری بگم فرق داشت با بقیه .بچه های کوچه که مسخره بازی سرش در می آوردن هیچ ، بزرگترها هم کم سربه سرش نمیذاشتن . می گفتن هواییه ، تو هپروته . یکی دو سال از وقت مدرسه اش گذشته بود ولی هنوز مدرسه نرفته بود .جثه اش به بچه های پنج شیش ساله بیشتر می خورد . اینا رو بعدا پیرمرد برام تعریف کرد همون که کچله ، شماره عینکش هم سه رقمیه . همسایمه ، مغازه داشت تو کوچه شون .

بعدا شنیدم که دو سه بار پسره رو کتک زده بود سر شکوندن شیشه مغازه و ... .

 یه دفعه شو  من خودم دیدم ، همون روز بود . رفته بودم یادم نیست چه کوفتی بگیرم از مغازه اش که دیدم یقه پسره رو سفت چسبیده . داد و فریادش همه همسایه ها رو کشیده بود تو کوچه .

بعد زد تو گوش پسره . محکم زد تو گوش پسره .

پسره پرت شد رو زمین ، سرش مثل توپ فوتبال خورد به دیوار مغازه .یادم نیست چقدر همونجوری رو زمین موند .

فقط یادمه همه مثل مجسمه وایستاده بودن  .

از سرش خون می اومد  ولی کسی سر اونو نگاه نمیکرد ، همه زل زده بودن به دیوار . دیوار مغازه پیرمرد . نصفش ریخته بود .

پسره که بلند شد ، از قیافه اش هیچی نمی تونستی بفهمی ، درد ،عصبانیت ... . گریه اش هم نگرفته بود .

دیوار و هل داد . نه اینکه خیلی زور بزنه . به خدا قسم فقط خیلی معمولی دیوار و هل داد .

بعدش ... بعدش دیوار خونه کناریش ،خونه بغلی خونه کناریش  ، ...

انگار که هیشکی نباشه ، یادم نمیاد کسی کاری کرده باشه .حتی یادم نمیاد کسی چیزی گفته باشه . همه فقط نگاه میکردن .

باور کنين یا نه فرقی نمیکنه ، خودتون هم اگه اونجا بودین فقط نگاه میکردین . اینجور موقع ها آدم غیر از نگاه کردن مگه می تونه کاری بکنه .

تا شب دیواری نمونده بود ، از اینطرف شهر می تونستی اونطرف شهر و ببینی. فقط به برج بلنده دست نزد ، همونی که از همه جای شهر دیده می شد همونی که از در خونه که می اومدی بیرون اگه سرتو بالا می گرفتی چراغاشو میدیدی . نمیدونم چرا ، نه اینکه من ندونم هیشکی نمیدونه ، می تونین خودتون بپرسین .

 

بعدا مردم اونطرف شهر میگفتن آخرین دیوار و که خراب کرد همینجوری راست دماغشو گرفت رفت . پشت سرش هم نیگاه نکرد .

 

الان بیست سال از اون روز گذشته . دیوارها رو دوباره مردم ساختن . محکم تر ، بلندتر .

هیچوقت کسی راجع به اون روز حرفی نمی زنه ، هیچ قرار و مداری تو کار نبود ، جلسه ، بخشنامه یا از اینجور چرندیات  . فقط کسی راجع به اون روز حرفی نمی زنه .

ولی کسی یادش نرفته ، هنوز هم من هروقت از اون کوچه رد می شم ، میبینم که همه وقتی از کنار دیوار تازه مغازه پیرمرد رد میشن یه نگاهی به دیوار میندازن ، شاید دزدکی یه دستی هم بهش کشیدن .

میدونین خود من بعضی وقتها دلم تنگ میشه برای پسره ، شاید یه چند باری هم چشام پر شده باشه وقتی به یادش می افتم .آره من نمیشناختمش ولی خوب این چیزا رو نمیشه زیاد توضیح داد . شاید اگه اونروز شما هم اونجا بودین ...

 

از همه بدتر ولی پیرمرده است  . بیست ساله که هرشب صدای گریه شو می شنوم . همسایه مو میگم ، همون پیرمرد کچله که شماره عینکش سه رقمیه .

 

داستانی از سامان رامین

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 9:51  توسط رویا چرخگری | 

تو خیابان شلوغ دارم راه میرم . سرم گیج میره ، حالت تهوع دارم . سردمه .  خیابون شلوغه . همه انگار عجله دارن ولی من هیچ عجله ای ندارم  . سوار تاکسی میشم . توی تاکسی گرمه ولی گرماش مطبوع نیست . حالت تهوع مو بیشتر می کنه . راننده از آینه جلوی ماشین یه عروسک آویزون کرده . عروسک بی هدف به همه لبخند میزنه . بهش حسودیم می شه . چه راحت و بی هیچ خستی به همه لبخند میزنه . بی اختیار بهش لبخند میزنم . صدای موسیقی تمامه فضای تاکسی رو پر کرده . خواننده داره معشوق شو نفرین می کنه . مرگشو از خدا می خواد . یاده معشوق های حافظ و سعدی می افتم  و با تمام وجودم بهشون حسودیم میشه . من امروز چقدر حسود شدم ... به جای اینکه به اراجیفی که از ضبط دربه داغونه ماشین پخش می شه ، گوش بدم ،  چشمامو می بندم و آروم شعر فروغ رو زمزمه می کنم ....

 

دلم گرفته است

دلم گرفته است 

به ایوان می روم  و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های  رابطه تاریکند

چراغ های  رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست

 

وقتی چشمامو باز می کنم خیلی از مقصد دور شدم . از تاکسی پیاده می شم و هوای سرد اما مطبوع زمستان رو تنفس می کنم .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 11:15  توسط رویا چرخگری | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
رویا چرخگری
متولد سیزدهم آبان هزار و سیصد و شصت و شش
دانشجوی رشته ادبیات دانشگاه علامه طباطبایی

پیوندهای روزانه
تئاتر ما
پايگاه ادبي ، هنري خزه
منفی مثل حامد بهداد
حوزه هنری استان تهران
نشریه چلچراغ
ایرانیان گیاه خوار
عکاسی
خانه هنرمندان ایران
خانه عکاسان ایران
کاوه گلستان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آرشیو موضوعی
موسیقی
فیلم
داستان
کتاب
شعر
پیوندها
اراده به ماندن ( ... )
تیرهای سقف را بالا بگذارید، نجاران ( نجار )
پارفه( مریم )
چند روایت معتبر ( اشکان آرش کیا )
کوچه پشتی ( علی پورصادقیان )
بازخوانی کاغذ پاره ها ( پرستو )
نگاه بی حجاب ( اشکان منفرد )
مسافر ( عطيه وحيد منش )
’پرتره (علیرضا آقائی راد )
هذیان کلاغ سیاه
قفس ( كاوه )
موز ماهی
گلادیاتور
كافه مادلن
یادداشت های نقاش خیابان چهل و هشتم ( سیمور )
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

!----www.Bahar20.blogfa.com---->

New Coding JavaScript


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ