![]() |
![]() |
|
| ادبی ، فرهنگی و ... |
|
" درخت زردآلو " فصل تابستون ، هر موقع توی ظرف میوه زردآلو بود ، تنها کسی که بهشون توجه می کرد مادربزرگ بود . مادر بزرگ زردآلو خیلی دوست داشت . این رو همه می دونستن ، حتی ما ، بچه ها هم می دونستیم . بیمارستان که بستری شد ، مادر همیشه براش زردآلو می خرید و می برد . می گفت : مثل معجزه ست . هر وقت می خوره روحیه ش بهتره می شه . دایی هم می گفت : معجزه نیست ، عشقه ، عشق . اون موقع ها بچه بودم و از هیچ چیز سر در نمی آوردم و برای من زردآلو راز مادر بزرگ بود . زرآلو برای مادربزرگ هم عشق بود و هم معجزه .... حالا که بزرگ شدم این رو می دونم . انگار بین مادربزرگ و زردآلو یک پیمانی بود که تا آخر عمر می خواست حفظش کنه . حتی بعد مرگش هم دایی یه نهال زردآلو بالا سر قبرش کاشت . عشق زندگی ش زیر درخت زردآلو به سراغش اومده بود .... توی باغ میوه .... همون باغ میوه ای که هر سال خانوادگی توش کار می کردند .... اما ..... اما باقی میوه ها طعم عشق نداشت .... شیرین بودن ولی ... عشق فقط توی زردآلو بود ..... زردآلو ......
نقاشی: سامان |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 13:43 توسط رویا چرخگری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
رویا چرخگری
متولد سیزدهم آبان هزار و سیصد و شصت و شش دانشجوی رشته ادبیات دانشگاه علامه طباطبایی |
| پیوندهای روزانه |
|
تئاتر ما پايگاه ادبي ، هنري خزه منفی مثل حامد بهداد حوزه هنری استان تهران نشریه چلچراغ ایرانیان گیاه خوار عکاسی خانه هنرمندان ایران خانه عکاسان ایران کاوه گلستان آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
موسیقی فیلم داستان کتاب شعر |
|
RSS
|