![]() |
![]() |
|
| ادبی ، فرهنگی و ... |
|
What a wonderful world ( Louise Armstrong ) I see trees of green Red Roses too I see them bloom And I think to myself What a wonderful world I see skies of blue And clouds of white The bright blessed day The dark sacred night And I think to myself What a wonderful world The colors of the rainbow So pretty in the sky Are also on the faces Of people going by I see friends shakin ' hands Sayin ” How do you do " They 're really saying I love you I hear babies cryin I watch them grow They 'll learn much more Then I 'll ever know And I think to myself What a wonderful world Yes , I think to myself What a wonderful world … |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 18:21 توسط رویا چرخگری |
|
|
یکی بود ، یکی نبود . غیر از خدا هیچ کس نبود ، ولی تو عصر نویسنده داستان ، خیلی ها قبلا بودن و خیلی ها الان هستن و خیلی ها بعدا خواهند بود ولی ما با اون خیلی ها کاری نداریم . داستان ما مربوط به یه دختره ..... یه دختر معمولی که توی یه شهر معمولی ، توی یه خانواده معمولی ، توی یه سال معمولی به دنیا اومد و معمولی بزرگ شد و زندگی ش رو معمولی های زیادی پر کرده بودن ولی یه روز به خودش اومد . توی آینه خودش رو نگاه کرد و از خود معمولی ش حالش بهم خورد . خواست تغییر کنه ، خوب یا بدش مهم نبود ، مهم این بود که دیگه معمولی نباشه . دیگه نمی خواست عمرش روی خط وسط جاده زندگی حرکت کنه . این مهم ترین و غیر معمولی ترین تصمیمی بود که توی عمرش گرفته بود . اولین کار غیر معمولی زندگی ش ، تغییر مسیر تحصیلی و شغلی ش بود . روزگار هم باهاش بد تا نکرد و از خوب روزگار موفق هم شد . دانشگاه خوب رفت و دوستای خوبی پیدا کرد ولی بازم یه احساسی ته دلش بود که بهش می گفت : این چیزی نبود که می خواستی . واسه همین یه روز خیلی غیر معمولی و اتفاقی عاشق شد . این غیر معمولی ترین و مهمترین واقعه زندگی ش بود .... ولی از بد روزگار ، دیگه کارت خوش شانسی براش بر نخورد و احساس پاک و معصوم ش توی دریا زندگی خفه شد .... یه روز به خودش اومد ، رفت جلوی آینه . تصویرش رو نشناخت ..... تنها چیزی که از غیر معمولی های زندگی ش توی چهره ش دید ، چند خط کنار لب و چشم ش و یه گودی بزرگ زیر چشماش بود .... احساس کرد دلش واسه خود معمولی ش تنگ شده ............ فکر می کنید چی کار کرد ؟ آره ، دوباره معمولی شد . دیگه هم از اتفاقات غیر معمولی و غیر منتظره توی زندگی ش خبری نشد ، و یه عمر معمولی زندگی کرد و معمولی مرد ............... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 1:6 توسط رویا چرخگری |
|
بیست و پنج دقیقه مهلت بیست و پنج دقیقه مهلت برای اینکه دوستت دارم بیست و پنج دقیقه مهلت برای اینکه دوستم بداری بیست و پنج دقیقه مهلت برای عشق زمان کوتاهی است ..... با این همه من بیست و پنج دقیقه از عمرم را کنار می گذارم تا به تو فکر کنم تو اگر فرصت داری بیست و پنج دقیقه فقط بیست و پنج دقیقه به من فکر کن ! ... بیا بیست و پنج دقیقه از عمرمان را برای همدیگر پس انداز کنیم ...
این یکی از شعرهای کتاب " بیست و پنج دقیقه مهلت " است . نویسنده اش فکر کنم که نیازی به معرفی نداشته باشه چون به قدری معروفه و کتابهاش به فارسی ترجمه شده که هر کتاب خونی اگه کتابهاشم نخونده باشه اسمش به گوشش خورده . شعرهای کتاب مثل بقیه ی شعرهای سیلوراستاین در عین سادگی کلی حرف درش داره . پیشنهاد می کنم بیست و پنج دقیقه از وقتتون رو برای خوندش بذارید ......... نام کتاب : بیست و پنج دقیقه مهلت نویسنده : شل سیلوراستاین مترجم : چیستا یثربی نشر : میرا قیمت : ۹۸۰ تومان
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 20:48 توسط رویا چرخگری |
|
|
24 خرداد ، زاد روز تولد " ارنستو چه گوارا " ست . درسته دیر افدام کردم که در موردش بنویسم ولی ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ست !!!!!!!! جدی می گم . یعنی هر وقت بخوای در مورد این شخصیت بزرگ انقلابی که اینقدر معروف بود و هست حرفی بزنی دیر نیست ........ ولی من حرف خاصی در مورد این شخصیت محبوب ندارم ، فقط می خواستم بخشهایی رو از آخرین نامه ش به همرزمش " فیدل کاسترو " براتون بنویسم : " هاوانا _ سال کشاورزی فیدل ، در این لحظه چیزهای بسیاری را به یاد می آورم . زمانی که تو را در خانه ی ماریا انتونیا ملاقات کردم . تو مرا به همراهی خواندی . تدارک کار مشحون از هیجان و تنش بود . روزی پرسیده شد که اگر مرگ پیش آمد ، به چه کسی باید اطلاع داد . بعدها دانستیم که این امکان به وقوع خواهد پیوست . در یک انقلاب ( اگر انقلاب واقعی باشد ) یا پیروز می شوی یا جان می بازی ..... احساس می کنم سهم خود را در وظیفه ای که مرا به انقلاب و سر زمین خویش پیوند می داد ، ایفا کرده ام . از این رو به تو ، رفقا و به مردمت ، که اکنون مردم من نیز هستند ، بدرود می گویم . از پست هایم در رهبری حزب ، پست وزارت و مقام فرماندهی و نیز از شهروندی کوبا ، رسما استعفا می دهم . هیچ پدیده قانونی ، مرا به کوبا مرتبط نمی کند . یگانه پیوند موجود ، طبیعتی دیگر دارد ، از نوع پیوندهایی است که بر خلاف انتصابات شغلی ، گسستنی نیستند ....... دیگر ملل جهان ، یاری نه چندان مهم من را طلب می کنند . من می توانم دست به کاری بزنم که از تو به سبب تصدی پست ریاست جمهوری کوبا دریغ می شود . برای ما زمان عزیمت فرا رسیده است . باید بدانی که این عزیمت با آمیزه ای از شادی و غم همراه است . به عنوان کسی که سهمی در پی افکندن این بنا داشته است . ناب ترین امید ها و عزیزترین کسانی را که دوست می دارم در اینجا می گذارم ..... من ایمانی را که تو به من آموختی ، روح انقلابی خلقم را ، احساس انجام مقدس ترین وظایف _ نبرد بر ضد امپریالیسم در هر نقطه که ممکن است _ را با خود به جبهه های جنگی تازه می برم . این خود ، یک منبع قدرت است ..... با تمام شور انقلابی ام تو را در اغوش می کشم . " |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 20:13 توسط رویا چرخگری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
رویا چرخگری
متولد سیزدهم آبان هزار و سیصد و شصت و شش دانشجوی رشته ادبیات دانشگاه علامه طباطبایی |
| پیوندهای روزانه |
|
تئاتر ما پايگاه ادبي ، هنري خزه منفی مثل حامد بهداد حوزه هنری استان تهران نشریه چلچراغ ایرانیان گیاه خوار عکاسی خانه هنرمندان ایران خانه عکاسان ایران کاوه گلستان آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
موسیقی فیلم داستان کتاب شعر |
|
RSS
|