![]() |
![]() |
|
| ادبی ، فرهنگی و ... |
|
Smsمیزنم برایت . دوروبر حسابی سوت و کوراست. جوابم را نمیدهی . مثل همیشه . اما این بار واقعا گم شده ای. خودت رفته ای نه سایه ای مانده و نه شبحی . ردیف درخت های پیچ در پیچ را می بینم . این جا که جنگل نیست ، مثل سربازی که دیر کرده و باید رژه برود، تمام خیابان را گز میکنم . sms پشت sms خودت گفته بودی زنگ نزنیم . گفته بودی این جوری بهتره ، اگر بخواهیم بگوییم تمام ! راحت تر است . وبعد خندیدی . دیگر تن صدای هم را نمی شناسیم . صدایت را copy می کنم روی دستگاهم و روزی هزار بار لحنت را تکرار می کنم ، هر بار بیشتر دوستت دارم ، اما وقتی روی اعصابم paste می شوی، دیگر دیر است . رفته ای و smsات رسیده که می گویی از اینجا بروم . ردیف تمام پنجره هایی که مرا تعقیب میکردند را برمیگردم شاید از روی عادت . از کنار در کافی شاپی که همیشه قرار می گذاشتیم ، رد می شوم . اما میزمان خالی نیست . تو آنجا نشسته ای یک کیف دخترانه هم روی میز است .باید بروم . انگار چمدان تنهایی هایم ، اینجا هم جا نداشت . گرما امان نمی دهد .وارد می شوم . در که باز می شود ، باد کولر بغلم می کند. می آیم بالا سر میزت . کیف دخترانه را می بینم . عکس های دختر هم روی میز است . میخواهم در وصف لیاقت انشا بنویسم . دخترک پیچ راهرو را رد میکند و به میز نزدیک میشود. باید چه کار کنم ؟ نگاهش می کنم ، چشمهایش نور ندارد . نزدیک که میرسد به من نگاه می کند، یک لبخند عجیب و کلمه هایی که باقلدری میخواهد ثابت کند از من قوی تر است . تو را می بینم که یخ کرده ای و یک گوشه افتاده ای و لبهایت به سفیدی می زنند . مثل تمام روزهای دیگر. پشت سر دختر یک خانواده نشسته اند با بچه شان . دختر بچه شان روبان صورتی به موهایش بسته و پاهایش را تکان می دهد . از روی صندلی بابایش را صدا می زند ،« بابا! سیب زمینی » به دختر نگاه می کنم که با پر رویی روبرویم ایستاده . این دختر داخل چشم های من دنبال چی می گردد ؟ عکس هایش را از روی میز جمع می کنم . سفارش هایشان آماده شده . دخترک تست پنیر و ژامبون سفارش داده . بشقاب تست را می گذارم روی عکس ها و هردو را میگذارم روی دستش . کیفش را می اندازم روی شانه اش . دختر عصبی شده « هی! چته ؟ » دستش را میگیرم می آورم این طرفتر . هلش میدهم روی یک صندلی آن طرف تر. بشقاب دارد از دستش می افتد . می نشیند . چند کلمه که با او حرف می زنم اشکش در می آید . برمی گردم سر میز می نشینم روبرویت . رنگت هنوز رنگ دیوار است . رنگ یخچال ، همان یخچالی که بابا بهمون داده بود . « چی سفارش می دین؟» منو را نگاه میکنم . بوی تست پنیر و ژامبونی که دادم دست دختر ولم نمی کند. اما جلوی شکمم را می گیرم « یه پیتزای مخصوص لطفاً! » غذایت سرد شده ، نگاهت میکنم . صدای مامان می آید توی گوشم « مواظب باش » من که مواظب بودم . خوب بخوری ، خوب بخوابی ، خوش باشی . پس چرا الان جلوی این دختره نشسته بودی ؟ راستی تو هم مواظب من بودی ؟ پیتزا را می آورند. شروع به خوردن میکنم . خوشمزه است ها! یه سوال اذیتم می کند . چرا اینجا ؟ چه سوال احمقانه ای است ، نمی پرسم . سس روی میز تمام شده . تو غذا نمی خوری . فقط سفیدی چشمهایت را می بینم و می بینم که زیر چشمی مواظب دختره هستی . من هم مواظب تو هستم . غذایم تمام می شود . موبایلت تکان می خورد . زنگ sms موبایلم بلند می شود . آخرین delivery است که از طرف تو برایم آمده . این sms آخر بود . sms خداحافظی . هیچ فکر نمی کردم حتی اگر جلویت نشسته باشم ، باز هم با sms تمام می شود ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:33 توسط رویا چرخگری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
رویا چرخگری
متولد سیزدهم آبان هزار و سیصد و شصت و شش دانشجوی رشته ادبیات دانشگاه علامه طباطبایی |
| پیوندهای روزانه |
|
تئاتر ما پايگاه ادبي ، هنري خزه منفی مثل حامد بهداد حوزه هنری استان تهران نشریه چلچراغ ایرانیان گیاه خوار عکاسی خانه هنرمندان ایران خانه عکاسان ایران کاوه گلستان آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
موسیقی فیلم داستان کتاب شعر |
|
RSS
|