|
ادبی ، فرهنگی و ...
|
انتظار ... انتظار ....
بخش ش می کنم ...
3بخش دارد ...
تلفظش سخت
نیست اما تحملش سخت است ..
خیلی خیلی سخت ...
وقتی منتظر اتفاقی چیزی هستی فکر
می کنی همه چیز به اون اتفاق بستگی داره و این طوري از کار و زندگی می افتی چون
می خوای لذت لحظه اتفاق رو از دست ندی
و می دونی بدیش کجاست ؟
اون جایی که اون
اتفاق هرگز به سراغت نمی یاید و تو همیشه باید به فکر اون باشی و از اون بدتر اینه
که همیشه احساس می کنی بدون اون خالی هستی ...
همیشه فکر می کنی یه جای هر کاری می
لنگه ....
هر احساسی قابل درک و تحمله ولی انتظار خیلی ثقیله ....
خیلی خیلی زیاد
...
و غیر قابل درک ...
نمی دونم چرا ما آدما همیشه باید منتظر اتفاقات توی
زندگیمون باشیم حالا چه خوب چه بد ....


شايد لئونارد کوهن نمي تواند مانند يک فرشته آواز بخواند، ولي خودش بهتر
از هرکس مي داند که چطور طي چندين دهه نوشته ها و ترانه هايش دست به دست
گشته و چطور اکثر خوانندگان معروف جهان مايلند آثارش را اجرا کنند.
اگر بدانم که ترانه هاي خوبم دقيقا از کجا آمده اند بيشتر به آنجا سر مي زنم.
تو واقعا خودت را شاعر نمي داني، چطور مي شود فرق شعر و ترانه را در آثار تو تشخيص داد؟
من
هرگز خودم را شاعر معرفي نکرده ام و مايل نيستم کسي اين کار را بکند.
صادقانه بگويم به نظر من کلمه شعر کلمه اي ساختگي است که عده اي منتقد
ابله در طول تاريخ به نوعي خاص از نويسندگي اطلاق کرده اند. پس اگر خودت
را شاعر بداني، وارد منطقه خطر شدي. اين کلمه اي است که ديگران مي توانند
در مورد نوشته هاي تو به کار ببرند و مسئوليتش را نيز به عهده بگيرند.
پس کاري که تو مي کني چيست؟
من
چيزي را مي بينم يا خبري را مي خوانم، بعد با آن همذات پنداري مي کنم و
مايلم با کلمات تصويرش کنم. قالب ها برايم مهم نيست و آن چه که مي نويسم
مي تواند تحت عنوان ترانه، نثر يا شعر قرار بگيرد. اگر ديگران بخواهند
عنوان برايش انتخاب کنند، شخصا به اين گونه نوشتن تصويرگري با کلمات مي
گويم.
يک جور ديگر سوالم را مي پرسم، اگر نوشته هاي تو شعر
نيست، نوشته هاي چه کساني را مي تواني با آثار خودت مقايسه کني و در واقع
در دسته کدام سري از اديبان قرار داري.
من دقيقا مي دانم در
کدام کاتاگوري جا مي گيرم. من کنار دانته، شکسپير، کينگ ديويد و هومر قرار
دارم، مي دانم که ذهنيتم با آنها مشترک است.
در کتاب آخري که منتشر کردي، قطعه عجيبي داشتي با عنوان «هزار». مي شود آن را دوباره بخواني.
ميان
هزاران نفر، هزار کس که مايلند شاعر خطابشان کنيم، شايد يکي يا دو نفر به
راستي شاعرند. باقي جعلي اند و توخالي، مي چرخند دور خودشان و دور ديگران
و تلاش مي کنند واقعي به نظر برسند. نيازي نيست که بگويم، من يکي از آن
جعلي ها هستم که مثل باقي تلاش مي کنم واقعي فرضم کنيد.
تو جعلي هستي؟!
بله!!
و شکسپير و دانته؟
من جعلي ام و در کنار آنها قرار مي گيرم!!
تفاوت شعر و ترانه از نظر تو چيست؟
شاعري
تجربه اي بسيار شخصي است و در زمان و مکاني مشخص اتفاق مي افتد. شعر نيازي
به انرژي بيروني ندارد و لازم نيست ديگران را به حرکت درآورد. شعر بايد در
عمق خود معني پيدا کند. در حالي که ترانه بايد تکان دهنده و به حرکت
درآورنده باشد. حتي اگر معناي خاصي ندارد، ترانه براي اين طراحي شده که
تاثير آني بگذارد و حرکت هاي مشخصي را در ميان همه ايجاد کند. در حالي که
شعر آن قدر شخصي است که مي تواند روي هر شخصي تاثيري کاملا متفاوت داشته
باشد.
جالب است ، چيزي که ما به عنوان شعر مي شناسيم، تقريبا برابر با هماني است که با موسيقي ارتباط دارد. ولي تو تعريف ديگري داري؟
ابدا،
شعر هم مي تواند وابسته به موسيقي باشد. فقط تمپوي آن با ترانه متفاوت است
و حالتي که در شنونده ايجاد مي کند با ترانه فرق دارد.
تو بعضي اوقات اول اشعارت را چاپ مي کني و بعد آنها را مي خواني. اين قطعات شعرند که به ترانه بدل مي شوند يا برعکس؟
برخي
قطعات روي صحنه نيز زنده مي مانند، يعني ترانه مي شوند. من با دقت آنها را
جدا مي کنم، قطعاتي که باز هم به تعريف تو شعرند، نه ترانه.
يکي از چيزهايي که در اشعار تو به وضوح قابل رويت است، آميزش روح با احساس يا به عبارت بهتر بدن با روح است.
بله دقيقا، ما به عنوان انسان هر دو را داريم!
بله داريم ولي...
ما
همه عمر از يکي فرار مي کنيم و به ديگري پناه مي بريم چون اين بيماري
لاعلاج يعني پيري از لحظه اي که به دنيا مي آييم پشت سرمان حرکت مي کند و
ما سنگيني سايه اش را هميشه حس مي کنيم.
آيا اين حرف تو نشانگر اين نيست که احساس پيري مي کني؟ تو اکنون هفتاد و يک ساله هستي؟
بله دقيقا، من واقعا احساس پيري مي کنم.
تمام نوشته هاي تو به نوعي اتوبيوگرافي هستند. آيا اين شيوه نگارش منصفانه است؟
بله
منصفانه است. اتوبيوگرافي سخت ترين شيوه نويسندگي است، چون بيشترين ميزان
تخيل را مي طلبد! شايد تعجب کني ولي براي نوشتن درباره ديگران نيازي به
تخيل قوي نيست; به سادگي به آنها نگاه کن و بنويس. ولي وقتي درباره خودت
مي نويسي بايد از قواي ذهني ويژه اي بهره جويي کني.
تو يک شعر استثنايي داري به نام ماموريت، مي شود بخشي از آن را براي ما بخواني.
با کمال ميل.
من کار کرده ام در هنگام کار
من خواب کرده ام در هنگام خواب
و من ديگر مرده ام در هنگام مرگ
پس نمي توانم ترک کنم
ترک کنم هر آن چه را که لازم دارم
و هر آن چه را که سرريز است
...
بر گرفته از مجله 40 چراغ ، شماره 227



وقتی
بهار آمد عاشق شدم
تابستان
، حرم عشق را با گرمای ش پیوند دادم
در
پاییز از شوق عشق اشک ریختم
و
زمستان
زمستان
از عشق بی زار شدم
این
است رمز فصل ها
و
گذر عمر ......
و
تنها خاطره است
خاطره
که
باقی می ماند
شکفتن لحظه ی عشق را
مثل یک ذرت بو داده
دوست دارم
لحظه ای
که حرارت آن را
به شکفتن و جوشش
وا می دارد
حرارتی که
حکم اجبار در آن جریان دارد
و شکفتن ....
و شکفتن مولود این حکم است
و لحظه ای بعد
سکوت و سردی ست
که فضا را پر کرده است ......